سلام...سلام...صد تا سلام...به به دوستای گلم...
دلم براتون یه ریزه شده بود...
ببخشید که این مدت نبودم...
واقعا متاسفم...
کارنامه ها مون رو دادن شدم19/79..دومین نمره بالای کلاس...
26 بهمن هم تولدم بود...ولی متاسفانه نتونستم یبیام..
خب از این به بعد زود به زود پست میدم...
این مطالب از سایت k-popانجمن هواداران (کپی برداری با ذکر منبع مجاز است)
اعترافات احمقانه
ستاره:اعتراف میکنم یه بار اتو کشیدن
موهام یک ساعت طول کشید چون موهام خیلی بلند بود بعد از کلی کیف کردن و احساس
رضایت نگاه کردم دیدم اتوی مو خاموشه!!!!
علی:اعتراف میکنم بار اول که یه بز از نزدیک دیدم بچه بودم
از ترس بهش سلام کردم و بعد فراااااااار کردم.....
بتی:اعتراف میکنم یه بار زنگ زدم 700 اپراتور ایرانسل کلی
پشت خط منتظرموندم تا بعد از یک ربع یه پسره جواب داد.من هم که اصلا حواسم به گوشی
نبود هل شدم گفتم:سلام منزل اقای ایرانسل؟؟!!
چند وقت پیش تو حیاط خونه داشتم سیگار میکشیدم که صدای باز
شدن در حیاط اومد حووول شدم سیگارو رو گوشیم خاموش کردم و بدترررر از اون اینکه
گوشیرو پرت کردم تو باغچه و سیگار خاموش شده موند تو دستم
شیدا:یه بار رفته بودم بیرون یع پسره بهم گفت بخورمت! منم
بهش گفتم گ.....ه نخوووور
وحالا خودم یعنی تیفانی:یه بار کلاس پنجم دبستان بودم از
معلمم اجازه گرفتم برم بیرون وقتی میخواستم برم بیرون اول در زدم بعد رفتم بیرون
مونا: چند روز پیش دختر خالم گوشیشو خونمون جا گذاشته بود ... بهش اس
ام اس(!) زدم گوشیت جا گذاشتی
!!!!!!!
سیاوش: بچه بودم از خواب که بیدار میشودم چشمام که قی میکرد از مامانم
میپرسیدم چرا چشمام صبح که از خواب پا میشم توش آشغاله؟ مامانم که خودش دلیلشو
نمیدونست بهم میگفت پسرم چون روزا شیطونی میکنی شبا شیطون میاد پی پی میکنه تو
چشات منم یک شب تا صبح بیدار موندم تا ببینم شیطون کی میاد بری*ه تو چشمام....
اسکل بودم
بتی: اعتراف می کنم یکی از معضلات دوران بچگیم این بود که چرا من نمی
تونم مثل شخصیت های کارتونی که اشکاشون به دو طرف پرت می شد گریه کنم!کلی تلاش می
کردم مثل اونا باشم موقع گریه کردن مثلا سرمو بالا بگیرم دهنمو باز کنم یا چشامو
تنگ کنم که بازم جواب نمی داد
ایرج: وقتی بچه بودم رفتم به اطلاعات مجتمع خریده الکی اسم خودمو گفتم
پیج کنه بعد با صدای دلنشینش اسمم تو مجتع پخش شد از خوشحالی قند تو دلم آب شده
بود انگار بهم تی تاب داده بودن
بتی: اعتراف می کنم دوم دبیرستان که بودم بعد پیدا کردن کارت
واکسیناسیون پسر همسایمون که واسه روز قبل بود زنگ زدم خونشون گفتم آقای
احسان...؟20 ساله؟نام پدر....؟هستید؟دیروز واکسن سرخک-سرخجه زدید؟با تعجب گفت
بله!منم گفتم اشتباه شده واکسنی که دیروز زدید تا 72 ساعت دیگه باعث بروز علایمی
می شه که باید تحت مراقبت باشید مثل حمله های قلبی یا تنفسی!طرف از ترس از حال رفت
و نیم ساعت بعد با آمبولانس بردنش بیمارستان هنوزم عذاب وجدان دارم
هومن: اعتراف می کنم کوچیک که بودم تو سالن خونمون وقتی کسی نبود
عینهو دیوونه ها شروع می کردم به رقصیدن... بعد یهویی یادم میو مد که خدا داره
نگاه می کنه! خجالت می کشیدم می رفتم یه گوشه می نشستم
!
پویان: اعتراف میکنم دوران راهنمایی روز معلم بود
همه تخم مرغ آورده بودن که توش پر گل بود منم از یه تخم مرغ خام آورده
بودم که بزنم بخندیم! این اومد داخل همه سرو صدا کردن و شادی کردن تخم مرغارو
میزدن به تخته منم این وسط تخم مرغو زدم به تخته ! ترکید رو تخته پاشید همه جا رو
لباس معلمم ریخت ! سریع گفت کی بود ؟!!؟ هیچکی هیچی نگفت با این که میدونستن کار
منه خلاصه از ته کلاس 4 5 نفر شلوغو آورد بیرون مثل سگ زدشون ولی نگفتن کار من بود
! چون شاگرد زرنگیم بودم معلمه شک نمیکرد بهم
!
وقتی از کلاس اومدیم بیرون تا دو کیلومتر به صورت چهار نعل فرار کردم
آخرم سر کوچه گرفتن مث سگ زدنم
!
پگاه: اعتراف میکنم که بچه بودم دوست داشتم دندون پزشک بشم،یه بار تو
بازی بزور خواهرمو خوابوندم و دندون لقشو با نخ کندم
بهنام:اعتراف میکنم وقتی بچه که بودم میخواستم برم دستشویی تلویزیون
رو خاموش میکردم تا کارتون تموم نشه و بعد میامدم گریه میکردم به مادرم میگفتم کار
تو بود تلویزیون روشن کردی کاااااارتون تمووووم شد!!
شیوا:اعتراف میکنم بچه که بودم یه بار با آجر زدم تو سر یکی از بچه
های اقوام تا ببینم دور سرش از اون ستاره ها و پرنده ها میچرخه یا نه!!تازه هی چند
بار پشت سر هم اینکارو کردم چون هرچی میزدم اتفاقی نمی افتاد
اعتراف میکنم چند ماه پیش تو شرکت بودم سرکارام یهو مدیر عامل از تو
اتاق خودش گفت:اممییییییییر جوووووووون... بلند گفتم جااانم؟گفت خییییلی میییخوووامت...گفتم
منم همینطور...گفت نمیای پیش ما!؟گفتم چرا حتما... از پشت میز بلند شدم برم تو
اتاقش.به در اتاقش که رسیدم دیدم داره تلفنی با دوستش حرف میزنه و من از شدت
ضایعگی دیوووووارو گاااز گرفتم
مهر شاد:یه روز ایستاده بودم منتظر تاکسی هههییی میگفتم میدون ونک!بعد
از 2-3 بار دیدم دارن بهم بد نگاه میکنن!! دور و برمو که نگاه کردم فهمیدم
واستادم توی میدون ونک میگم ونــــــــــــــک
لادن:اعتراف میکنم وقتی بچه بودم کارتون فوتبالیستها رو نشون میداد من
هم بدون استثنا عاشق پسرای توی کارتون بودم میرفتم لباسامو عوض میکردم یه لباس شیک
و خوشگل میپوشیدم تا وقتی توی دوربینو نگاه میکنن منو ببینند وعاشقم بشن
!!
یه بارم یکی از دبیرایه ما میخواست بره بیرون کلاس در زد و رفت بیرون
وقتی برگشت نفهمیده بود هنوز چکار کرده می گفت به چی میخندید!!!!